X
تبلیغات
درد دل‌های نوجوونا
درد دل‌های نوجوونا

ورود غیر نوجوونا ممنوع! اینجا فقط برای درددله

سلام 15 سالمه، عاشق یه مرد 33 ساله شدم نمیدونه دوستش دارم مجرد هم هستش.تا حالا منو ندیده و حتی نمیدونه شخصی به اسم من تو دنیا وجود داره اما من دوستش دارم 1 ساله که دچار افسردگی شدم نمیدونم چیکار کنم هر کاری میکنم نمیتونم فراموشش کنم.همش میترسم نکنه ازدواج کنه.چند بار خواستم خودمو بکشم اما نتونستم.احساس میکنم همه روزا تکراری شده امیدی به زندگی ندارم .دیگه خسته شدم.به خدا دیگه خسته شدم.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 23:15 توسط "یکی از خودتون"| |

سلام من سجادم میل جنسی به پسرا دارم
تو مدرسمون عاشق یه پسر شدم
اونم جواب منو داده باهم ارتباط جنسی هم داشتیم
من خودم علاقه زیاد به پسرا دارم دسته خودمه از دخترا هم خوشم میاد ولی از پسرا بیشتر
یه پسر میبینم حالم بد ميشه
چه خاکی برسر بریزم

نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 17:28 توسط "یکی از خودتون"| |

سلام من حمیدم 18 سالمه خیلی یه دختره دوست دارم
حاضرم جلو همه به پاش بیوفتم ولی اون محل سگمم نمیزاره
همش میگه برو گم شو
بخدا خیلی عاشقشم هرشب بخاطرش گریه میکنم
واسش بدون اینکه یه بارم باهام در ارتباط باشه حلقه خریدم
تو رو خدا کمکم کنید
چجور کنم عاشقم
شه خیلی عاشقشم

نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 22:56 توسط "یکی از خودتون"| |



""سلام و درود بر شما

من یه بنده خدای دختره15 ساله هستم
از وقتی یادم میاد خودارضایی میکردم!
حالا هم که از خیلی چیزا آگاه شدم وضعم بدتره!ولی مشکل اصلیم اسن نیست
مشکل اصلیم اینکه به یه مدرسه ای میرم که استاد مرد توش داره که از سی سال سنشون بیشتر نمیشه...
خب شاید حدس زده باشید بعله من عاشق دوتاشون شدم..
خخخخخخ خیلی مسخرس نه?آدم عاشق استاداش بشه...
بدترین قسمت این ماجرا ابنه که همه تو مدرسه فهمیدن!
کمکم کنید لدفا تا فراموششون کنم التماس میکنم"""

نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 3:18 توسط "یکی از خودتون"| |





"""""سلام من مشکل دارم خیلی

من از بچگی خودارضایی میکردم
بچه بودم و نمیفهمیدم
الان 15 سالمه و تا تابستون سال92 با پسری دوست نبودم:(تا اینکه اتفاقاتی افتاد و من با پسری 18 ساله دوست شدم
حتی با هم باهاش قرار نذاشتم و بیرون نرفتم
سر جمع تو اون ماه دوستی 2-3 دقیقه هم با موبایل حرف نزدیم و آخرای دوستی اون پیشهاده بی شرمانه داد ومن هم بهم زدم
آبان امسال از طریق فیسبوک با پسری دوست شدم و هنوزم هستم نمیگم پسره خوبیه نه فقط میگم من ازش بدی ندیدم
من 5 ماهی هست که باهاش دوستم و دوستش دارم
اون اولین پسریه که من باهاش بیرون رفتم و دستمو گرفته
خانوادم بهم شک دارن
و بقیه رو تو سرم میکوبن:(
دختر دوست مامانم در ظاهر دختر خیلی خوبیه اما با 50 - 60 تا پسر بوده و حتی رابط هم داشته
همه میگن اون خوبه
چون نمیدونن چه کارایی که نکرده
خدا هر چی صلاحمه بهم بگو من که نمازمو میخونم واعتقاداتمو دارم بهم کمک کن"""""

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 15:9 توسط "یکی از خودتون"| |




"""من 16سالمه.دوسال با یه دختری به صورت معمولی دوست شدم .بهش نگفتم که دوستش دارم.تا ۶ ماه بیش.آخرش به زور بهش گفتم که دوسش دارم.اونم بهم گفت منم از همون موقع عاشقت بودم.حالا ۶ ماهه باهم دوستیم ولی چه دوستی.به خدا 1ماهه ندیدمش .نه بهم اس میده نه زنگ میزنه.بعضی وقتا دوستش بهم اس میده میگم از فلانی چه خبر میگه هیچی حتی سلامم نرسونده.منم خیلی ناراحت میشم.بیش خودم میگم چرا {این قدنسبت به من بی احساس مگه قبلا بهم نمیگفت دوستم داره؟}به دوستش گفتم به فلانی بگو دیگه نمیخوام باهات رابطه داشته باشم.فرداش اومد گفت فلانی(دوست دخترم)گفته من دوست دارم نمیخوام ازدستت بدم.این کارو چندبار تکرار کردم اما فایده نداره.دختره هی تغییر نمیکنه.چی بهش بگم عوض شه؟دلم خیلی بره.بهم میگفت (گوشیمو گرفتن .موقعیتم خوب نیست.بهم گیرمیدن.و.....)ولی حتی میتونه به خاطردل من یه سلامم برسونه یا با گوشی دوستش زنگ بزنه یا اس بده.لطفا راهنماییم کنید.خیلی فکرم درگیر""""

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 15:7 توسط "یکی از خودتون"| |

مسخرس اما ازت خواهش می کنم بذار توی وبت
همه چی داشت خوب پیش می رفت تا کلاس پنجم ثبت نام کردم قلمچی 
یه بچه خرخون به تمام معنا به جز درس خوندم هیچ ماری بلد نبودم
تمام فکر ذهنم قبولی توی آزمون تیزهوشان بود
تا اینکه کلاس شیشم آزمون دادمو قبول شدم 
بعد چون من جز داوطلب های قلمچی بود م دعوتم کرده بودن به جشن قبولی های تیزهوشان قلمچی 
هیچ توی ذهنم نبود فقط منتظر این بودم سال جدید شروع بشه برم مدرسه ای که هر روز براش تلاش می کردم.
هم دانش آموزای پسر دعوت بودن هم دختر .
تا اینکه من مینو رو دیدم. خرداد ماه بود تابستون 92 بود یعنی واقعا عاشقش شدم . نمی دونستم چی کنم . هیچ نشونی ازش نداشتم. تمام اینترنتو به خاطرش زیرو رو کردم هر شب به خاطر فکرش تا صب بیدار بودم نمی تونستم فراموشش کنم. تا اینکه مجبور شدم به دختر عموم که اون تیزهوشانه بره ازش ی نشونی بگیره. اونم ایمیلشو برام گرفت ولی نمی دونم چی بود که هیچ وقت جواب نمی داد. خیلی نا امید شده بودم. داشتم از ناراحتی می مردم تا اینکه داشتم کم کم فراموشش می کردمو به دوران گذشته برمی گشتم. نم دونم چی

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 23:12 توسط "یکی از خودتون"| |

اره راست میگین همتون . منم نزدیک 2 ماهه با یه پسره دوستم البته 2 روزه بخاطر ترس اینکه کسی نفهمه باهاش بهم زدم 
خیلی سخته مامانمم بخاطر درسام گوشیمو گرفته فقط شنبه ها و 4 شنبه ها بهم میده اونم فقط1 ساعت و نیمی که میرم کلاس زبان /. امروزم با یه بهونه الکی گوشیمو واسه 3 دقیقه گرفتم دیدم بهم اس ام اس داده سلام 
اشک تو چشمام جمع شد جلو مامانم بودم گریه نکردم ولی بغض گلومو گرفته 
عاشقشم . دیوونشم . بدون محمد نمیتونم زندگی کنم . همش حواسم پیششه 1 ثانیه هم از ذهنم نمیره . میدونم اونم عاشقمه . دیوونمه .بعد از من دیگه با کسی دوست نمیشه . خدایی من خیلی اذیتش میکردم . دلش ازم پر بود .ولی چون عاشقم بود هیچی نمیگفت . حالا هم اون تو عشق داره میسوزه هم من . داریم میمیریم جفتمون . تو رو خدا کمکم کنید . بدون اون نمیتونم . زندگی واسم زهره بدون اون ...
فقط امیدم به اینکه 4 شنبه که کلاس دارم بیاد و منو ببینه . 2 روزه ازش خبر ندارم . یعنی گوشی ندارم که خبر داشته باشم . 
چی کار کنم ؟؟؟؟
تو رو خدا کمکم کنید

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 21:30 توسط "یکی از خودتون"| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت